خانه من خانه خنده و شادمانی است

روزی یکی از اعراب به دیدار حضرت عبدالبهاء آمد، کمی بعد عرب دیگری وارد شد. حضرت عبدالبهاء فورا متوجه شدند که این دو نفر رفتار دوستانه ای با هم ندارند و تصمیم گرفتند آن دو را با هم آشتی دهند. مهمانها نشستند در حالی که از هم دل خوشی نداشتند. ابتدا حضرت عبدالبهاء سخنانی گفتند که آن دو را به خنده بیندازند. آنها هیچ میلی به خنده نداشتند و نمی خواستند به هم نگاه کنند، اما ناخودآگاه به خنده افتادند و به هم نگاه کردند. آن گاه حضرت عبدالبهاء فرمودند: "آیا افراد بشر کودکان واقعی نیستند؟ زندگی انسان چند روزی بیش نیست؛ سپس مرگ بر آنها چیره میشود. آیا قلب را به عشق و نفرت دنیا آلودن ابلهانه نیست؟ چرا باید اجازه دهیم حسد در وجود ما رخنه کند و نفرت ما را از یکدیگر جدا سازد؟ عجیب اینجا است که اینها وجود خارجی ندارند. مسرّت سلطان قلبها است. خود را از آن جدا نکنیم. اگر شمع مسرّت در زاویۀ قلب روشن شود، تاریکی القائات شیطانی به کلّی زائل گردد. خانۀ من خانۀ آرامش است؛ خانۀ من خانۀ وجد و سرور است. خانۀ من خانۀ خنده و شادمانی است. هر کسی که از آستانۀ در این خانه وارد شود، باید با قلبی مملو از سرور خارج شود. این خانۀ نور است؛ هر نفسی که وارد شود باید روشن و منیر شود. این خانۀ معرفت است؛ هر کسی که وارد شود باید علم و معرفت حاصل کند. این خانۀ عشق و محبّت است؛ کسی که به اینجا می آید، باید درس محبّت بیاموزد و یاد بگیرد چگونه دیگران را دوست داشته باشد. هر زمان کسانی را می بینم که عشق می ورزند و روابط دوستانه بین آنها برقرار است، قلب من بی نهایت مسرور میشود... انشاءالله شما به یکدیگر محبّت خواهید داشت. الحمدلله شما برادران ایمانی هستید. شما اهل یک کشور و ساکن یک شهرید. اعضاء خانواده های شما سالها است یکدیگر را می شناسند. پس دیگر چرا دشمنی؟ چرا این احساسات خصمانه؟ چرا نفرت متقابل؟" پس از آن به ذکر حکایات مختلف پرداختند و وقتی دیدند که آنها آمادگی لازم را پیدا کرده اند، از جا برخاستند و از آن دو خواستند با هم آشتی کنند و روی یکدیگر را ببوسند و پرسیدند: «آیا دوستی بهتر از دشمنی نیست؟» سپس برایشان دستمال ابریشمی و شیرینی آوردند و فرمودند: «با این نشانه برای همیشه با هم پیمان می بندید». آن دو گفتند: «ما هر چه شما بخواهید عمل می کنیم و این اراده خدا بود که امروز صبح ما را به نزد شما هدایت کرد» و با دوستی و خوشحالی منزل ایشان را ترک کردند.
نجم باختر، 26 مارس 1914