شعری از فیض کاشانی

بيا تا مونس هم ، يار هم ، غمخوارهم باشيم
انيس جان غم فرسوده بيمار هم باشيم
شب آيد شمع هم گرديم و بهر يكديگر سوزيم
شود چون روز دست و پاى هم در كار هم باشيم
دواى هم ، شفاى هم ، براى هم ، فداى هم
دل هم ، جان هم ، جانان هم ، دلدار هم باشيم
به هم يكتن شويم و يكدل و يكرنگ و يك پيشه
سرى در كارهم آريم و دوش بار هم باشيم
جدايى را نباشد زهره اى تا در ميان آيد
به هم آريم سر، برگردهم ، پركار هم باشيم
حيات يكديگر باشيم و بهر يكديگر مى ريم
گهى خندان ز هم گه خسته و افكار هم باشيم
به وقت هوشيارى عقل كل گرديم بهر هم
چو وقت مستى آيد ساغر سرشار هم باشيم
شويم از نغمه سازى عندليبى غم سراى هم
به رنگ و بوى يكديگر شده گلزار هم باشيم
به جمعيت پناه آريم از باد پريشانى
اگر غفلت كند آهنگ ما هشيار هم باشيم
براى ديده بانى خواب را بر يكديگر بنديم
ز بهر پاسبانى ديده بيدار هم باشيم
جمال يكديگر گرديم و عيب يكديگر پوشيم
قبا و جبه و پيراهن و دستار هم گرديم
غم هم ، شادى هم ، دين هم ، دنياى هم گرديم
بلاى يكديگر را چاره وناچار هم باشيم
بلاگردان هم گرديده گرد يكديگر گرديم
شده قربان هم از جان و نيت دار هم باشيم
يكى گرديم در گفتار و در كردار و در رفتار
زبان و دست و پا يك كرده خدمتكار هم باشيم
نمى بينم بجز تو همدمى اى (فيض ) در عالم
بيا دمساز هم گنجينه اسرار هم باشيم (15)