نقش دین در بسط آگاهی انسان

نقش دين در بسط آگاهي انسان

يكي از كارهايي كه دين به هنگام ظهور در يك محيط اجتماعي انجام مي دهد، بسط آگاهي انسان است. دين زاوية ديد تازه اي به انسان مي بخشد و از اين طريق ميدان عمل او را وسيعتر مي سازد. نقش دين در شكل گيري آگاهي انسان و يافتن معنايي براي زندگي در آراء نظريه پردازاني چون وبر، كليفورد گيرتز، پيتر برگر و... مورد تأكيد قرار گرفته است.[1] از جمله گيرتز كار دين را «استقرار حالتها و انگيزشهاي نيرومند، قانع كننده و پايدار در انسانها، از طريق صورتبندي مفاهيمي از نظم كلي جهان...»[2] مي داند و برگر مي گويد: «دين كوشش جسورانه اي است براي آن كه سراسر گيتي براي انسان معني دار شود».[3]

دين فقط مفاهيم و معلومات تازه به انسان نداده، بلكه در هر محيط اجتماعي كه ظهور كرده، طريق تازه اي براي فهم محيط و ارتباط با آن عرضه كرده است. اين طريق در سنت متداول آن اجتماع وجود نداشته و از دل آن برنخاسته. به اين ترتيب، دين انسان را از حدود آموزشها و القائات فرهنگ اطرافش فراتر برده و نگاه تازه اي به او بخشيده است. پس از آن، اين نگاه تازه كه از دين سرچشمه گرفته، اثرات خود را در فرهنگ و تمدن بشري نشان داده است.

براي بررسي اين مسأله در تاريخ، بايد به زمان تولد هر يك از اديان بازگرديم و محيطي كه دين در آن به وجود آمده و منابع آگاهي انسان در آن محيط را مورد بررسي قرار دهيم و سپس تحقيق كنيم كه دين چه تحولي در معرفت انسان ايجاد كرده است. اين كار البته بسيار دشوار و مستلزم كند و كاو دقيق است و نتيجه، هر چه كه باشد، ناقص است. البته مورخان و تحليلگران تاريخ در اين زمينه تحقيق كرده و نظراتي ارائه داده اند _اين بررسيها در مورد اديان يهود و مسيحي از ساير اديان مفصل تر است_ و ما در اين جا بيشتر از نظرات آنها بهره مي گيريم. در عين حال، اذعان داريم كه برداشتها و نتيجه گيريهاي ديگري هم امكان پذير است.

دربارة محيط و شرايط تولد اديان ابتدايي اطلاع چنداني در دست نيست، بنابراين دربارة آنها چيز زيادي نمي توان گفت. با اين حال مي توان پيوند اين اديان را با فهم انسان از محيط و منابع آگاهي او حدس زد. چيزي كه كم و بيش در همة آنها ديده مي شود، پرستش خدايان متعدد است كه ممكن است جلوه هاي طبيعت باشند، يا ارواح نياكان. مناسك ديني به نوعي با طبيعت يا ارواح گذشتگان مربوط مي شده.[4] بي شك نمي توان مجموعة اديان ابتدايي را به اين توصيف تقليل داد، اما از مشتركات مي توان اين طور استنباط كرد كه دين انسان در آن زمان با فهم او از جهان اطرافش، يعني طبيعت و در مواردي خانواده (قبيله) يعني آنچه در زندگيش اهميت داشته، مرتبط بوده است. اين كه دين تا چه حد در اين برداشت مؤثر بوده، در حد اطلاعات نگارنده، قابل بررسي نيست.

آن طور كه به نظر مي رسد، دين يهود در ميان چنين ادياني ظاهر شد. در اديان كنعاني، مردم نيروهاي باروري طبيعت را پرستش مي كردند و از طريق رقصها و ساير مناسك با آنها مرتبط شده، آنها را به جريان مي انداختند. دين يهود يك فرهنگ و نظام كامل تمدن با خود به همراه نداشت. تعالميش در آغاز بسيار مختصر بود. قوم يهود نسبت به همسايگان كنعانيشان بسيار ساده تر و كمتر متمدن بودند. فرهنگ كنعانيان فرهنگي غني بود و جلوه هاي درخشاني داشت. چنان كه هنري لوكاس مي گويد: «عبرانيها مانند ساير ساميها پديدآورندگان فضايل بسياري از تمدن نبودند، به طور كلي بيشتر اين فضايل پيش از آن توسط مردمي كه عبرانيها در ميان آنها سكونت يافته بودند، به كمال رسيده بود« اما او مي افزايد كه اعمالي مثل قرباني فرزندان و فحشاي مقدس دليل بر انحطاط اين تمدني بود كه اخلاقش را بر پاية پرستش طبيعت بنا كرده بود.[5] دنياي كنعانيان در طبيعت خلاصه شده بود. آنچه دين يهود انجام داد، افزودن يكتاپرستي و به تبع آن قوانين اخلاقي فراتر و مستقل از جهان طبيعي به اين فضاي فرهنگي بود.

مؤلفين كتاب A History of Judaism به تفصيل بيان مي كنند كه چطور بينش يهود از سطح فرهنگ كنعاني فراتر رفت. مردمي كه خود را محدود به طبيعت مي دانستند و حداكثر فكر مي كردند مي توانند با تقليد اعمال طبيعت (از قبيل فحشاي مقدس) وظايف طبيعت را به او يادآوري كنند، طبق تعليم دين يهود آموختند كه طبيعت، خود مقهور ارادة يهوه است. فضاي تازه اي پيش چشمان يهود گشوده شد و آنها را از قيد و بند طبيعت فراتر برد: فضاي قوانين شريعت. «خدا از طبيعت» و «انسان از عالم حيوان» جدا شد.[6] انسانها مي توانستند از طريق عمل به قوانين شريعت، و نه تقليد طبيعت، به خواسته هاي خود برسند. چنان كه لوكاس مي گويد: «در واقع اين انديشه آموزه اي تازه و سهم بزرگ عبرانيها در تاريخ تمدن است و تأثير بي اندازه اي در شكل گرفتن عواطف اخلاقي و ديني يونان متأخر، روم و اروپاي سده هاي ميانه و عصر جديد گذاشته است».[7]

وضعيت مشابهي در زمان ظهور مسيحيت وجود داشت، با اين تفاوت كه ديگر در آن زمان طبيعت همه چيز نبود. محيط اجتماعي كه مسيحيت در آن ظهور كرد، متأثر بود از فرهنگ و سياست روم، عقل و فلسفة يونان، و شريعت يهود.[8] همة اين فرهنگها بسيار پيشرفت كرده بودند. روم يك تمدن يكپارچه پديد آورده بود كه در آن صلح و عدالت نسبي حكمفرما بود.[9] فلسفة يونان شكوفا شده و مكاتب فلسفي گوناگون در آن با هم در رقابت بودند. يهوديان قوانين دقيقي براي عمل داشتند. با اين حال روم گرفتار انحطاط اخلاقي بود و يهود قومي مقهور در اين امپراطوري عظيم به شمار مي رفت. در اين تمدن بزرگ افرادي هم وجود داشتند كه به قول پالمر «در اين دنيا نه شريك شادماني بودند و نه روزنة اميدي برايشان باقي مانده بود».[10]

مسيحيت در چنين فضايي ظهور كرد. اين دين با خود يك فرهنگ جامع، فلسفة كامل و مجموعه قوانين و احكام نياورد، بلكه به تعبير پالمر «... با خود معني و مفهوم جديدي براي حيات آدمي پديد آورد. همچنان كه يوناني ها در شناسايي عقل بشر كوشيدند، مسيحيت روح بشر را به او شناسانيد و تعليم داد كه در نظر خدا تمامي ارواح مساويند».[11] مي توان ديد كه افزايش بعد روح يا ايمان به مجموعه آگاهي بشر چطور توانست فضاي اجتماع را متحول سازد. «يونانيها خوب و زيبا را تميز داده بودند و زشتي را بد شمرده، از بيماري به عنوان نقص مي گريختند». مسيحيت با تشخيص زيبايي روحاني، قيد و بند زيبايي كلاسيك يونان و افتخارات و كاميابيهاي روميان را در هم شكست و به پيروانش امكان داد كه به سراغ مردم مسكين و گرفتار زشتي و بيماري بروند و به آنها كمك كنند[12] و با تأكيد بر اهميت ايمان اجازه داد مردم عادي كه امكان پيروي دقيق از احكام شريعت را نداشتند و توسط فريسيان به نظر تحقير نگريسته مي شدند، اميد نجات پيدا كنند. نگاه تازه اي كه مسيحيت به جهان افزود، يعني توجه به بعد روحاني وجود، انسان را از قيد كمال و درستي ظاهري و ظواهر اعمال و قوانين آزاد كرد و او را با قوانين اخلاقي و روحاني آشنا ساخت.

به همين ترتيب، مي توان تأثير اسلام را در محيطي كه پديد آمد، بررسي كرد. زمينة ديني كه اسلام در آن ظاهر شد، تركيبي بود از بت پرستي قبايل، يهوديت، مسيحيت، و آئين زرتشت.[13] در دو سوي عربستان، زادگاه اسلام، دو تمدن بزرگ و قديمي ايران و روم قرار داشتند. تمدن اعراب كه اسلام را در محيط وسيعي منتشر ساختند، در مقايسه با اين تمدنهاي همسايه بسيار ناچيز بود، اما آنچه اسلام با خود آورد، تمام اين فرهنگها و تمدنها را تحت تأثير قرار داد. هنري لوكاس مي گويد: «رهاورد بزرگ محمد (ص) بخشيدن يگانگي ديني به عربستان بود».[14] قبائل عرب به الله، «خداي بزرگ و خالق كل»، ايمان داشتند، اما با او كاري نداشتند و او را به واسطة بتها كه مظاهر قبايل يا نيروهاي طبيعي بودند، مي پرستيدند.[15] اسلام با تأكيد بر وحدانيت «الله» بين اعتقادات گوناگون قبايل عرب از يك طرف، و خداي اديان يهود و مسيحي از طرف ديگر، پيوند برقرار كرد. هم طبيعت را به عنوان آيت و نشانة الهي تكريم كرد و هم مؤسسين اديان قبل را به عنوان فرستادگان همان خدا تصديق نمود. علاوه بر اين، اسلام بينش تازه اي با خود آورد و آن ارزش علم و تحقيق بود. با وسعت نظر ناشي از اين عوامل، اسلام توانست عناصر فرهنگهاي گوناگون را در خود جذب كند و آن را در سراسر قلمرو حكومتيش پراكنده سازد. مي توان ديد كه تعقل و تفقه در دين كه اسلام آن را تعليم مي داد، تشويق به تحقيق و تأمل در طبيعت، و فراگيري علوم و فنون كشورهاي مختلف از جمله فلسفة يونان، كه به انحاء مختلف به اروپا هم منتقل گرديد، چگونه در انقلاب فكري و فلسفي اروپا تأثير گذاشت.[16] به گفتة هنري لوكاس، «مسلمين كه وارثين تمدن يوناني-رومي بودند، عنصرهاي ايراني، هندي و عناصر ديگر را جذب كردند و با افزودن سهم خود فرهنگ غني و پيچيده اي آفريدند كه پس از تشكيل خلافت عباسي تأثير گسترده اي در آسيا، اروپا و افريقا به جا گذاشت... همين تأثير به نيروي دگرگون ساز پرقوتي در زندگي و انديشة سده هاي ميانه تبديل گرديد».[17]

شايد در اديان شرقي نيز بتوان چنين جرياني را پيگيري كرد. براي مثال، از آنچه در مورد تحول و شخصيت بودا و تأملات و كوششهاي او مي گويند، مي توان بعد تازه اي را كه آئين بودايي به فضاي فكري و فرهنگي هند افزود، دريافت. در آن زمان برهمنيزم نظام مسلط فكري و ديني هند محسوب مي شد كه كاملا در آن محيط ريشه كرده بود. جينيزم در واكنش به مبادي فكري برهمنها پديد آمد و رياضت را جايگزين تعمق فلسفي ساخت. آن چنان كه نقل مي كنند، بودا در راه وصول به حقيقت هر دو طريق را آزمود و هر دو را ناكافي ديد. تعليم بودا خضوع و خشوع و انضباط اخلاقي را به اين فرهنگ افزود.[18] مي توان ديد كه از آن پس كلا در فرهنگ هند تحولاتي رخ داده و حتي در خود برهمنيزم هم تغييراتي ايجاد شده است، به طوري كه به تعبير جان ناس، متفكران بر آن شدند تا بار ديگر «در مبادي فلسفي و ديني خود» تعمق كنند و «دربارة اهميت و فايدة تقديم قربانيها و شأن و منزلت برهمنان امعان نظر كنند و راه نجات و رستگاري را از در ديگر طلب نمايند».[19] هر چند خود مذهب بودا هم تغييرات بسيار كرده و آداب و خرافات گوناگون به آن افزوده شده است، اما اين دين در ميان توده هاي مردم عادي نفوذ كرد.[20] گسترش آئين بودا در مقايسه با طريق رقيبش، آئين جينيزم، بسيار بيشتر است.[21] اين مسأله تا حدي به وسعت نظر بيشتر آئين بودا در مقابل جينيزم مربوط مي شود.

البته نمي توان انكار كرد كه اديان گاه عامل مهمي در ايجاد تعصب فكري و محدود ساختن آگاهي انسان بوده اند. در بسياري موارد دينداران با اين استدلال كه دينشان سرچشمة همة معارف است و هر چه خارج از دين باشد، ثمرة كفر محسوب مي شود و غير قابل اعتناست، در را به روي هر نوع معرفت تازه اي بسته اند. نمونة آن مخالفت شديد كليسا با هر نوع علم و انديشة جديد و برخوردي بود كه با متفكرين و صاحبان آراء جديد صورت داد. صدور تكفيرنامه ها و احكام قتل و شكنجه توسط كليسا و به نام دين، قابل انكار نيست. همين امر باعث شد كه بعدها با پيشرفت علم، دين به عنوان يك نيروي متحجر و غيرعقلاني مورد بي اعتنايي قرار گيرد.

در ايام اولية پيدايش هر دين، يكي از مهمترين عوامل مقاومت و مخالفت در برابر دين جديد و بينشهاي تازة آن، نظامات ديني موجود و به خصوص رؤساي اديان بودند. فريسيان و كاهنان يهود حضرت مسيح و پيروانشان را متهم مي كردند كه به شريعت بي اعتنا هستند و اين يكي از مهمترين عوامل آزار و اذيت مؤمنين دين جديد بود. مي توان ديد چگونه همان قانون شريعت كه زماني باعث آزادي انسان از قيود طبيعت شده بود، به نيروي مخالف و مقاوم در برابر «ايمان» مسيحيت تبديل گرديد. با اين حال، در همان زمان ديني وجود داشت كه در بسط آگاهي انسان مؤثر بود و با ارائة بينشي جديد، معرفت انسان را از محدودة سنت متداول فراتر مي برد، يعني مسيحيت.

ممكن است سنت ديني، به خصوص زماني كه به صورت نيروي غالب اجتماع درآمده است، آگاهي انسان را در چهارچوب جهان بيني و روشهاي خودش محدود سازد، اما اغلب يك بينش رقيب و بعد جديدي از آگاهي، هم زمان، در كار آزاد ساختن انديشة انسان از قيد سنن متداول است و آن بينش، اگر نگوييم هميشه، غالبا از ديني جوانتر مايه گرفته است. اين تحول فكري لزوما در محيط فرهنگي دين جديدتر و در ميان پيروان آن رخ نمي دهد، بلكه ممكن است بينش جديد در اثر ارتباط با تمدنهاي قديمتر آنها را متحول سازد.

توصيف پالمر از انقلاب فكري در قرون وسطي به نحو جالبي گوياي اين مطلب است: «در زمان توماس آكوئيناس جمعي معتقد بودند كه ارسطو و اعراب بي دينند و نفوذ خطرناك اين ملحدين را بايد ريشه كن كرد، اين عده مي گفتند كه هر گونه استدلال عقلي دربارة ديانت شكلي از ضعف و فتور است. اما همين كه توماس آكوئيناس ثابت كرد كه با منطق و استدلال عقلاني نمي توان ايمان و ديانت را به خطر انداخت، همين امر براي عقلا آزادي عملي ايجاد نمود كه به تعقل و انديشه بپردازند». او سپس مي گويد كه هم زمان با همين شرايط در اروپا، خلفاي اسلامي با گفتن اين كه همه چيز در قرآن است، جلو تعقل را گرفتند و باعث عقب افتادگي جامعة اسلامي شدند،[22] با اين كه ارزش تعقل در دين ابتدا از محيط اسلامي آغاز شده بود. تحول فكري و عقلاني در جامعة مسيحي رخ داد، نه مسلمان، اما آنچه باعث اين تحول شد، ديدگاههايي بود كه از طريق اسلام منتقل گرديد.

اديان در زمان تولدشان انسانها را با بعد جديدي از آگاهي آشنا ساخته اند كه قبلا در محيط اجتماعي آنها وجود نداشته است. به تدريج اين بينش تازه از طريق تعامل با فرهنگ موجود ديدگاههاي انسانها را به طور كلي متحول ساخته و افكار انسانها را در جامعة مادر و ساير جوامعي كه با آن در ارتباط بوده اند، از قيود سنتها و ديدگاههاي گذشته آزاد كرده است. ممكن است بعدا اين ديدگاه جديد تبديل به ديدگاه مسلط شده باشد و خود عاملي براي محدوديت فكرو آگاهي بشري محسوب گردد، اما در همان هنگام، معمولا تفكري جديد كه برخاسته از ديني جوانتر بوده است، (بي آن كه لزوما به تغيير دين در آن محيط بينجامد) در اين فضاي فكري تأثير گذاشته و آن را متحول ساخته است.

[1] هميلتون، ملكم، جامعه شناسي دين، ترجمة محسن ثلاثي، چاپ اول، 1377، نشر تبيان، ص 273

[2] همان، ص 5-274

[3] همان، ص 281

[4] ناس، جان بي، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، چاپ اول از ويراستة جديد، 1370، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، فصل اول

دو لاندن، تاريخ جهاني، ترجمة احمد بهمنش، چاپ چهارم، ارديبهشت 1367، انتشارات دانشگاه تهران، بخش اول تا سوم

[5] لوكاس، هنري، تاريخ تمدن، ترجمة عبدالحسين آذرنگ، چاپ دوم، بهار 1369، مؤسسة كيهان، جلد 1، ص 109

[6] Silver, Daniel Jeremy, A History of Judaism, Basic Books Inc Publishers, New York, pp 55-61

[7] لوكاس، ج 1، ص 110

[8] ويور، مري جو، درآمدي به مسيحيت، ترجمة حسن قنبري، چاپ اول 1381، مركز مطالعات و تحقيقات اديان و مذاهب، ص 10-100

[9] پالمر، رابرت روزول، تاريخ جهان نو، ترجمة ابوالقاسم طاهري، انتشارات امير كبير، ص 12-14

[10] همان، ص 14

[11] همان، ص 15

[12] همان

[13] لوكاس، ج 1، ص 110 و جان ناس، ص 10-709

[14] لوكاس، ص 352

[15] جان ناس، ص 710

[16] پالمر، ص 50-52

[17] لوكاس، ج 1، ص 368

[18] جان ناس، ص 7-181

[19] همان، ص 251

[20] همان، ص 5-204

[21] همان، ص 175

[22] پالمر، ص 52

هستی مشفق