شعری از فریدون مشیری

اي همه مردم در اين جهان به چه كاريد؟
عمر گرانمايه را چگونه گذاريد؟
هر چه به عالم بُوَد اگر به كف آريد،
هيچ نداريد اگر عشق نداريد
وايِ شما دل به عشق اگر نسپاريد
گر به ثريا رسيد، هيچ نيرزيد
عشق بورزيد
دوست بدارید
*
من دلم می خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست کجاست

قشنگ بود

ما پاکدلانیم و ز کس کینه نداریم..