تجربه‌هاي ديني و عرفاني در گفتگوي اديان

این نوشتار متن سخنرانی آقای نصرا... پورجوادي در مرگز گفت و گوی ادیان در تاریخ 1383/07/20 می باشد.

در اين گفتار در اين باره‌ سخن گفته مي‌شود كه تجربه ديني و عرفاني چه نقشي مي‌تواند در گفتگوي تمدنها داشته باشد. در گفتگوي اديان، ما با زبان سروكار داريم و وقتي مي‌خواهيم نقش تجربه ديني و عرفاني را در گفتگوي اديان بررسي كنيم طبعاً با زبان و تجربه‌اي كه به لفظ و عبارت درآمده سروكار داريم. فرد از دو دين مختلف وقتي بخواهند از تجربه‌هاي عرفاني و ديني دين خود با هم بحث كنند، با الفاظ و عباراتي كه به تجربه‌هاي ديني هر يك مربوط است با يكديگر بحث مي‌كنند و مي‌خواهيم بدانيم اين مفاهيم چگونه با هم تطبيق مي‌يابند. بنابراين آغاز بررسي ما با لفظ و عبارت است. زبان هر تجربه ديني، تابع شرايط تاريخي و جغرافيايي آن است. در هر ديني وقتي صاحبان تجربه‌هاي ديني تجربه‌ و كشف و ذوق و حال و شهودي دارند، وقتي مي‌خواهند آن را بيان كنند، بيان و زبان آنها تابع شرايط تاريخي و جغرافيايي خاصي است كه در آن قرار گرفته‌اند. در نتيجه وقتي دو نفر از دو موقعيت تاريخي و جغرافيايي بخواهند با هم گفتگو كنند مانع بزرگي بر سر راهشان است و آن، اين است كه هر يك از اين دو از موقعيت‌هاي مختلف آمده‌اند و اين امر مانع از درك درست‌تر و صحيح‌تري از تجربه‌هاي خود و انتقال آنها به يكديگر است، زيرا اصل آن تجربه چيز ديگري است و تعبيرات و زباني كه براي بيان اين تجربه‌ها به كار برده شده چيز ديگري است. كاري كه در گفتگوي اديان بايد انجام داد اين است كه بياييم با زبان و تفسير جديد به اين تجربه‌ها نگاه كرده و سپس بينديشيم كه آيا مي‌توانيم به هم نزديك شويم و تجربه‌ها را با هم تطبيق دهيم و آيا مي‌توان چيزهايي از اين تجربه‌ها فهميد كه به تجربه‌هاي دين خودمان نزديك باشد؟ به عنوان مثال در قرآن كريم آمده است كه وقتي حضرت ابراهيم به ستارگان نگريست گفت اين خداي من است. بعد كه ماه تابان شد و ستارگان نور باختند ابراهيم گفت، اينها نمي‌توانند خداي من باشند، خداي من ماه است كه نوراني‌تر است. بعد از اينكه خورشيد طلوع كرد و ماه ناپديد شد گفت، خداي من خورشيد است و در پايان از خورشيد هم فراتر رفت و به خداي خورشيد ايمان ‌آورد. اين داستان چه بسا يك تجربه كاملاً ديني و در عين حال عرفاني است.

در تفاسير چنين آمده است كه پدر و مادر حضرت ابراهيم او را در غاري محبوس كردند. ابراهيم شبي از غار بيرون آمد و به ستاره‌ها نگاه كرد و گفت هذا ربي. بعد به ماه و خورشيد نگريست گفت هذا ربي و در نهايت به يكتاپرستي رسيد. البته اين تفاسير، ساده انگارانه و تا حدودي ساختگي است.

تفاسير و تعابير ديگري نيز از اين امر شده است. در يكي از تفاسير عرفاني بوده كه قدمت بسياري دارد، يكي از عرفاي خراسان به نام شريف بلخي معتقد است كه چهار مرحله مقام و منزل است كه انسان در سلوك باطني خود بايد آنها را پشت سر بگذارد تا به وصال حق برسد. اين چهار مرحله عبارت است از: زهد، خوف، شوق و محبت.

اين عارف مي‌گويد حقيقت مرتبه زهد نوري است كه در قلب او مي‌تابد و همين‌طور وقتي به مرحله خوف برسد نور ديگري در قلب او مي‌تابد و وقتي به مرتبه شوق مي‌رسد نور ديگري و وقتي به مرتبه محبت برسد نور محبت است كه در دل شخص مي‌تابد. براي توضيح اين مراحل آن را با داستان‌ حضرت ابراهيم تطبيق مي‌دهد و مي‌گويد اولين نوري كه مي‌تابد نور ستاره است و اين ستارگان زهد و خوف هستند. مرتبه بعد ماه مي‌تابد كه آن ماه نور شوق است و منظورش شوق به بهشت است. زهد پشت كردن به دنيا و روي آوردن به آخرت است. وقتي به آخرت روي آورديم خوف از دوزخ و آتش و بعد شوق به بهشت است و آخرين مرتبه محبت خداست كه لقا‌ء ا... است.

اين تفسير، تفسير عرفاني خاصي است از يك تجربه ديني كه با استفاده از مفهوم عرفاني نور و زبان عرفاني خاص خود بيان شده است. اگر اين تفسير را در نظر بگيريم مي‌بينيم كه چه راحت مي‌توانيم به اديان ديگر برويم. جاهايي كه صحبت از نور، اشراق باطني، ديدن نور در درون سالك است كه در ابن‌سينا و سهروردي وجود دارد و در اديان ديگر هم از آن صحبت مي‌شود و از جمله در مسيحيت و وداندا. وقتي از مراتب شهود ابراهيمي تفسير عرفاني از آن مي‌كنيم و آن را بر اساس مفهوم نور تفسير مي‌كنيم آن‌وقت مي‌بينيم كه مي‌توانيم به همديگر نزديك شويم و اديان مختلف مي‌توانند گفتگو داشته باشند.

وقتي بحث از تفسير و زبان مي‌كنيم صحبت از تعابير مجازي مي‌كنيم. اصولاً تجربه ديني و عرفاني تجربه‌اي است كه براي بيان آن‌ها ناگزيريم از تعابير مجازي استفاده كنيم. نمي‌توانيم حقيقت آن تجربه‌ها را بيان كنيم حتي نور هم كه به كار مي‌بريم يك چيز حسي است و وقتي آن را درباره يك تجربه باطني به كار مي‌بريم در واقع لفظ نور را به عنوان يك تعبير مجازي براي بيان چيزي كه نمي‌توانيم آنرا به طريق ديگري وصف كنيم به كار مي‌بريم. همين‌طور وقتي صحبت از عشق به خدا يا محبت به او مي‌كنيم، اين عشق و محبت تعبيري مجازي است. عبوديت و بندگي هم خود تعبيري مجازي است. براي اينكه بتوانيم در جهان كنوني گفتگوي اديان داشته باشيم بايد تفسيرهاي جديدي از تجربه‌هاي خود داشته باشيم و اين تفاسير جديد يا مي‌تواند در درجه اول تفاسير فلسفي باشد يا مي‌تواند تا حدودي ادبي و شاعرانه باشد كه شاعرانه بودن بايد مقداري با توضيح همراه باشد والا سوءتفاهم ايجاد مي‌كند. بسياري از اشعار عرفاني ما بيان تجربه‌هاي ديني و عرفاني است، ولي چون تعابير مجازي خاصي را به كار برده و شخص معني آنرا در داخل زباني كه آن به كار برده شده استفاده كرده است، باعث سوءتعبير و سوء‌تفاهم مي‌شود، به همين دليل بهترين راه تفاسير فلسفي است. خوشبختانه ما در به كار بردن زبان فلسفي براي تفسير تجربه‌هاي ديني در فرهنگ خود سابقه طولاني داريم. تجربه رفتن به بهشت را چگونه بايد تفسير كرد، آيا بايد صورت ظاهري را در نظر گرفت؟ چرا كه از قديم كساني بوده‌اند كه تفاسير ديگري كرده‌اند و اينها را به مرحله بالاتري برده و گفته‌اند اينها علم و معرفت است و جنبه معنوي و روحاني به آنها داده‌اند.

در دوره جديد كه دوره تماس اديان با يكديگر است و گفتگوي اديان يكي از لوازم جامعه كنوني ماست اگر بخواهيم گفتگو به طرز صحيح داشته باشيم و بتوانيم همديگر را درك كنيم، راهي نداريم جز اينكه با تفسير جديد و زباني كه براي روزگار ما قابل فهم باشد، آنها را مجدداً تفسير كنيم.

منبع : http://www.bashgah.net/pages-6936.html