عصر گفتگوی جهانی

● منبع: ماهنامه - اطلاع رساني اخبار اديان - 1382 - سال اول، شماره 6، اسفند - تاريخ شمسی نشر 00/12/1382
● نويسنده: لئونارد - سودلر
● مترجم: هوشنگ - رهنما
   
امروزه در آستانه هزاره سوم ، نوع انسان از سايه روشن « عصر تك گويي » كه از آغاز در آن قرار داشت ، اندك اندك به سپيده دم « عصر گفت و گو » گام مي‌نهد و در « عصر گفت و گو» ي نوين ، گفت و گو در سطح جهاني نه تنها يك امكان بلكه يك ضرورت است .
 
1ـ عصري از پايه نوين
 
انديشمنداني كه در اوايل سده بيستم با دستمايه دانش ، تبحر و تحليل‌هاي تاريخي ـ جامعه شناختي خود افول قريب الوقوع تمدن غرب را پيش بيني مي‌كردند « مطلقاً در اشتباه » بودند . پس از جنگ جهاني اول ، در سال 1922 ، اسوالد اشينگلر كتاب خود « زوال غرب » را نوشت كه با اقبال گسترده‌اي رو به رو شد . پس از آغاز جنگ جهاني دوم پيتيريم ا.سوروكين در سال 1941 كتاب خود « بحران عصر » را منتشر كرد كه آن نيز پرطرفدار بود . با توجه به وحشت و ويراني گسترده و بي‌سابقه‌اي كه نخستين جنگ جهاني تاريخ ( 18 ـ 1914 ) در سطحي فراگير به بار آورد و كشمكش جهاني دوم كه حتي بسي بزرگ‌تر بود ( 1945 ـ 1939 ) ، پيش بيني‌هاي بدبينانه اين انديشمندان و انبوه طرفداراني كه در پي داشتند غير قابل درك نيست .
 
با اين همه ، در واقع آن آتش سوزي‌هاي پهناور جهاني نمايانگر سويه تاريك پيروزي‌هاي بي‌همتا در تاريخ بشري و در جهان مسيحي ، سپس تمدن غرب و حال ، تمدن جهاني بود . هيچ گاه پيش از اين جنگي در سطح جهاني رخ نداده بود ، هيچ گاه سازمان‌هاي سياسي جهاني ( جامعه ملل ، سازمان ملل متحد ) وجود نداشتند و هيچ گاه پيش از اين بشريت امكانات واقعي نابودي كل حيات انساني را ـ چه از طريق فاجعه هسته‌اي و چه از طريق فاجعه محيط زيست ـ در اختيار نداشته است .
 
در سويه منفي ، از اين به بعداينكه بشريت توان خود ـ‌ ويراني دارد همواره حقيقتي مسلم خواهد بود . البته هنوز ، بر پايه شواهد عملي متقن مي‌توان نسبتاً اميد داشت كه نيروي حياتي پنهان نوع بشري در هر حال بر نيروي موازي مرگ پيروز خواهد شد .
 
با اين همه ، گروه بدبينان درست دريافته بودند كه بشريت پا به عرصه كاملاً نويني مي‌گذارد . در اوايل سده حاضر ، منفي بافان معمولاً تنها از زوال تمدن غرب سخني مي‌گفتند ( مانند اشپنگلر و سوروكين ) ؛ اما پس از پيدايي نيروي هسته‌اي و جنگ سرد ، نسل تازه بدبينان ـ همچنان كه پيش‌تر ياد شد ، به اعتبار « بدترين نوع فساد ، فساد بهترين است » ـ درباره فاجعه جهاني هشدار داده‌اند . اين آگاهي فزاينده نسبت به فاجعه جهاني نشانه‌اي است آشكار و البته منفي از اينكه پديده‌اي كاملاً و عميقاً تازه در حال ورود به صحنه تاريخ بشري است . افزون بر اين ، در برخي از تحليل‌هاي جدي علمي در سال‌هاي خير نيز به پيدايي عصر كاملاً نويني در تاريخ بشري اشاره شده است كه در اين مقاله به دو مورد آن خواهيم پرداخت . مورد نخست مفهوم « تغيير پارادايم » به ويژه از ديدگاهي است كه هانس كونگ پيش كشيده است . مورد ديگر ، مفهوم « دوره محور دوم » است ، آن گونه كه اورت كازنز به شرح و تفسير آن پرداخته است . سپس تحليل خود را به اين دو خواهيم افزود . از ديد من شرايط حاضر نشانگر گذار نوع انساني از مرحله چند هزار ساله « عصر تك گويي » به مرحله نورس« عصر گفت و گو » و در واقع « عصر گفت و گوي جهاني » است .
 
البته در ضمن هر گونه تغيير از يك « پارادايم » بنيادي به پارادايم ديگر ، از يك « دوره » به دوره ديگر از يك «عصر » به عصر ديگر ، پيوستگي و انسجام حيات انساني تا اندازه ثابت مي‌ماند . با اين همه ، آنچه چشمگيرتر از اين پيوستگي است ، گسستي است كه ـ البته در سطحي متفاوت از پيوستگي ـ در پي مي‌آيد . رابطه پيوستگي و گسست در تاريخ بشري به تبديل آب از جامد به مايع و از آن به بخار مي‌ماند كه با افزايش درجه گرما روي مي‌دهد . در همه اين مراحل ، آب در سطح شيميايي H2O همواره از تداوم برخوردار است . با اين حال ، آنچه براي مصرف كننده پر اهميت است جامد ، مايع يا بخار بودن H2o است . در مورد دگرگوني‌هاي بنيادي در نوع انساني نيز زمينه مادي پيوسته ثابت است .
 
  
2ـ تغيير بنيادي پارادايم
 
توماس كوهن با مفهوم « تغيير پارادايم » خود درك ما از تحول در تفكر علمي را دگرگون كرد و با سختكوشي‌هاي خود نشان داد كه « پارادايم‌هاي» بنيادي يا « الگوهاي نمونه » چارچوب‌هاي كلان فكري‌اند كه همه داده‌هاي تجربي خود را درون آنها جاي مي‌دهيم و تفسير مي‌كنيم و پيشرفت‌هاي علمي به ناگزير در نهايت موجب تغيير پارادايم مي‌شوند . براي نمونه ، از زمين مركزي به خورشيد مركزي يا از فيزيك نيوتني به فيزيك انيشتيني مي‌گردند كه همواره نخست با مقاومت تمام عيار رو به رو مي‌شوند ـ همان گونه كه گاليله عقيده داشت ـ اما سرانجام پيروز مي‌شوند . به هر روي ، اين برداشت نه تنها در مورد تحول انديشه در حوزه علوم طبيعي صدق مي‌كند ، بلكه در همه موضوعات اصلي تفكر بشري و از جمله در حوزه تفكر ديني نيز كاربرد و مقصود از آن در اينجا « توجيه مفهوم غايي حيات و تطبيق زندگي با آن » است .
 
بنابراين ، تغيير بنيادي پارادايم در تأملات سيستماتيك مذهبي يعني دگرگوني بنيادي « در خود انديشه چند و چون الهيات » . انقلاب عمده در الهيات مسيحي كه در نخستين شوراي كليساي جامع ( نيكائيا ، 325 ميلادي ) پيش آمد ، چندان به كشمكش بر سر اينكه آيا خداوند پدر و مسيح پسر ، هر دو از يك ذات‌اند ، با همه اهميت آن پايان نبخشيد ، بلكه « با تعريف همذات بودگي » تلويحاً پذيرفت كه الهيات در ارتباط با اين نكته حاوي مسائلي است كه صرفاً بر پايه ارجاع به زبان كتاب مقدس حل شدني نيستند .» در چند سده بعد سيلي از پاسخ‌هاي تازه به پرسش‌ها در مقوله‌هايي سرازير شد كه از سوي مسيح و نخستين پيروان يهودي‌اش به كار گرفته نشده بودند ، بلكه مقوله‌هاي فلسفي در تفكر يوناني بودند .
 
به محض اينكه پارادايمي كه داده‌هاي انديشه‌ها ، تعاليم و افاضات مسيح و نحوه واكنش پيروان يهودي او در چارچوب آن درك و دريافت مي‌شدند ، از جهان فكري سامي و متعين برگرفته از كتاب مقدس به جهان ذهني همين غالباً انتزاعي و فلسفي تغيير يافت ، پرسش‌هايي كه مطرح مي‌شد و اصطلاحاتي كه در آن پرسش‌ها به كار مي‌رفت نيز در راستاي آن تغيير يافت و البته پرسش‌ها نيز تغيير كرد . همواره ، زماني كه جابه جايي بنيادي تازه در پارادايم رخ مي‌دهد ، پاسخ‌هاي كهنه ديگر به كار نمي‌آيند ، چه به پرسش‌هايي داده شده‌اند كه ديگر مطرح نيستند و در مقوله‌هاي فكري و چارچوب‌هاي معنايي‌اي جاي گرفته‌اند كه ديگر نه مفيدند و نه كارساز . منظور اين نيست كه اكنون ديگر پاسخ‌هاي كهنه نادرست خوانده مي‌شوند ، بلكه صرفاً ديگر صدق نمي‌كنند . براي نمونه ، پاسخ‌هاي ارسطو در فيزيك و شيمي در چارچوب چهار عنصر آب ، باد ، خاك و آتش تناسب خود با پرسش‌هاي شيميدان‌ها و فيزيكدان‌ها مدرن را از دست داده‌اند . از اين رو پاسخ‌هاي كهنه بي‌مورد و بي‌ربط‌اند .
 
 
3ـ تغيير بنيادي مدرن پارادايم
 
از عصر روشنگري سده هيجدهم به اين سو ، تمدن مسيحي ـ كه اكنون به تمدن غرب تبديل شده ـ دستخوش تغيير بنيادي پارادايم بوده است ، به ويژه در ارتباط با نحوه فهم ما از فرآيند فهميدن معنا و جايگاهي كه براي « حقيقت » قائليم و گزاره‌هاي ما درباره واقعيت ، يا به عبارت ديگر معرفت شناسي ما . اين پارادايم نوين معرفت شناختي به گونه فزاينده‌اي چگونگي درك ، فهم ، انديشه و در نتيجه تصميم گيري و كنش ما درباره چيزها را تعيين مي‌كند .
 
به دشواري مي‌توان در مورد اهميت نقش پارادايم يا الگوي معنايي كه از واقعيت داريم ، در دين با تعريف آن به صورت « درك غايي واقعيت و انطباق زندگي با آن » مبالغه كرد ، پارادايم يا الگويي كه در چارچوب آن به دركي از واقعيت دست مي‌يابيم نه تنها در فهم ما از واقعيت عميقاً اثر مي‌گذارد ، بلكه پيامدهاي عملي گسترده‌اي نيز دارد . براي نمونه ، در دانش‌پزشكي غربي ، بدن به مثابه دستگاه يا ماشين بسيار متنوع زنده‌اي انگاشته مي‌شود و بنابراين اگر عضوي خراب شود ، چاره بديهي ، جايگزيني آن است . از همين رو جراحي پيوند عضو ريشه در دانش پزشكي غرب دارد و نه در دانش پزشكي شرق .
 
از سوي ديگر ، در دانش پزشكي شرقي مانند چين بدن مجموعه‌اي هماهنگ و به دقت متعادل پنداشته مي‌شود و بنابراين « فشار » وارد آمده بر عضوي در آن بر اعضاي ديگر تأثير متقابل مي‌گذارد . از همين رو ، پزشكي سوزني در دانش پزشكي شرق پديده آمده است و نه در غرب پارادايم‌هاي مفهومي ما پيامدهاي عيني ملموس دارند .
 
افزون بر اين ، روشن است كه سازگاري برخي پارادايم‌ها يا الگوهاي درك واقعيت با داده‌ها بيشتر از برخي ديگر است و بنابراين بر آنها رجحان دارند . نمونه آن تغيير الگوي زمين مركز به الگوي خورشيد مركز در ستاره شناسي است . اما گاه الگوهاي متفاوت هر يك به گونه ويژه خود با داده‌ها سازگاري كما بيش بسنده‌تري دارند و نمونه آن همان دو حوزه دانش پزشكي غربي و شرقي است . به اين ترتيب الگوهاي متفاوت مكمل يكديگر ديده مي شوند . بديهي است كه محدود كردن درك خود از واقعيت تنها به يكي از پارادايم‌ها يا الگوهاي مكمي ، احمقانه خواهد بود .
 
حال بهتر است به تغيير پارادايم معرفت شناختي پساـ روشنگري نظري بيفكنيم . مفهوم حقيقت كه تا سده پيش در نزد ما غربيان عمدتاً مطلق ، ايستا و تك گويانه يا انحصاري بود ، از ان پس به صورت مطلق زدايي شده ، پويا و گفت و گو محور درآمده يا به عبارت ديگر « ارتباطي » شده است . اين ديدگاه « نو » از حقيقت دست كم از شش راه متفاوت اما در پيوند نزديك با يكديگر به دست آمده است .
  
 
1ـ تاريخ گرايي : حقيقت از طريق اين درك كه واقعيت همواره در چارچوب شرايط زماني كه در آن نمود يافته توصيف مي‌شود ، مطلق زدايي شده است .
 
2ـ حيث التفاتي : جست و جوي حقيقت با نيت كاربرد آن در عمل ، از آن مطلق زدايي مي‌كند .
 
3ـ جامعه شناسي دانش : حقيقت با معيارهاي جغرافيايي ، فرهنگي و جايگاه اجتماعي مطلق زدايي مي‌شود .
 
4ـ محدويت‌هاي زبان : حقيقت به مثابه معناي چيزي و به ويژه در مقام بيان امر متعالي از طريق سرشت انساني زبان مطلق زدايي مي‌شود .
 
5ـ هرمنوتيك :همه حقايق و همه دانش‌ها ، حقيقت‌ها و دانش‌هاي تفسير شده‌اند و بنابراين به دست مشاهده گري كه همواره تفسير نيز مي‌كند مطلق زدايي مي‌شوند .
 
6ـ گفت و گو : داننده با واقعيت به زباني كه داننده عرضه مي‌كند به گفت و گو مي نشيند ؛ و از اين رهگذر همه گزاره‌هاي معطوف به واقعيت را مطلق زدايي مي‌كند . پيش از سده نوزدهم ، در اروپا حقيقت ، يعني گزاره معطوف به واقعيت ، كاملاً مطلق ، ايستا و در چارچوب انحصار گرايانه « اين يا آن » دانسته مي‌شد . اگر امري زماني حقيقت داشت ، حقيقت آن هميشگي بود و نه تنها واقعيت‌هاي تجربي بلكه مفهوم چيزها يا بايستگي‌اي كه گفته مي شد ، ناشي از چيزهاست نيز به همان صورت تبيين مي‌شد . براي نمونه ، اگر در نظر نويسنده تعاليم پل قديس حقيقتي بود كه در سده يكم ميلادي بگويد « زنان بايد در كليسا از سخن گفتن خودداري كنند » ، اين حقيقت براي هميشه اعتبار داشت : يا اگر در نظر پاپ بانيفيس هشتم حقيقتي بود كه در سال 1302 ميلادي مقرر كند : « ما اعلام مي‌داريم ، مقرر مي‌كنيم و تبيين مي كنيم كه براي رستگاري همه انسان ها مطلقاً ضروري است كه به رهبر كليساي رم سر فرود آرند» ، از آن پس نياز به انجام آن براي همه حقيقتي به شمار مي‌آمد . اساساً ، مفهوم حقيقت منحصراَ بر اصل ارسطويي تناقض استوار بود : هيچ چيز نمي تواند هم حقيقت داشته باشد و هم به همان صورت حقيقت نداشته باشد . حقيقت از طريق استثنا تعريف مي‌شد . الف الف بود چون مي‌شد نشان داد كه غير الف نيست . از اين رو، حقيقت مطلق ، ايستا و منحصراً « اين يا آن » دانسته مي‌شد .
 
  
4ـ انقلاب كپرنيكي در كليساي كاتوليك
 
كليساي كاتوليك نمونه بارزي از تغيير پارادايم در عصر پساروشنگري در سطح اجتماعات جهاني است . در اين سده تغيير بنيادين پارادايم در كليساي كاتوليك نيز پيش آمد . سال‌هاي 1960 نقطه عطف سرنوشت سازي براي سراسر جهان بود :
 
  
1) كاتوليك‌هاي آمريكايي در انتخاب پرزيدنت كندي از محله‌هاي خود بيرون ريختند .
 
2) جنبش حقوق مدني روحيه غربي را دگر ديسي كرد .
 
3) جنبش‌هاي ضد جنگ ، حفاظت محيط زيست ، ضد دولتي و جنبش‌هاي مربوطه ديگر در غرب ، دگر ديسي را به اوج هيجان رساند .
 
4) كليساي كاتوليك از طريق شوراي دوم واتيكان ( 65 ـ 1962 ) جهشي ناگهاني به سوي مدرنيته داشت و حتي در عرصه‌اي فراتر از آن پيش رفت . چرخش كپرنيكي كه در كليساي كاتوليك و در واتيكان دوم پيش آمد ، از پنج طريق روي داد : الف ) چرخش به سوي آزادي ؛ ب) چرخش به سوي تاريخ مداري / پويايي ؛ ج) چرخش به سوي اصلاحات از درون ؛ د) چرخش به سوي اين جهان ؛ هـ ) چرخش به سوي گفت و گو .
 
سده‌هاي متمادي ، به ويژه از سده شانزدهم با اين سو ، كليساي كاتوليك در چنبره گونه‌اي خود مداري ، گفت و گوي تنها با خود و تهديد ديگر جهانيان گرفتار آمده بود . براي نمونه ، زماني كه كميته شخصيت‌هاي كليساي پروتستان پس از جنگ جهاني اول با پاپ بنديكت پانزدهم ديدار كردند تا او را به پيوستن كليساي كاتوليك به جنبش كليساي جامع و همكاري در جهت وحدت كليسا دعوت كنند ، پاسخ او اين بود كه از اينكه آنان سرانجام به وحدت كليسا مي انديشند خوش وقت است اما او راه حل مشكل تفرقه در كليسا را پيشاپيش يافته است : « به آغوش مادر باز گرديد . » تحريم شركت كاتوليك‌ها در گفت و گو همچنان ادامه يافت .
 
پاپ سن جان بيست و سوم و واتيكان دوم همه آن مركز گرايي را از بن دگرگون كردند . وحدت كليسا ديگر نه تنها تحريم شده نبود ، بلكه به عبارتي « به همه كليساي مسيحي مربوط مي‌شد ، به مؤمن و چه روحاني . وحدت كليسا همه مسيحيان را در بر مي‌گيرد . ظ ( فرمان در باب وحدت كليسا ) . پاپ پل ششم نخستين منشور خود به ويژه درباره گفت و گو را صادر كرد ( اكسليام سوام ، 1964 ) :
 
« امروزه گفت و گو از ضروريات است . . . و ضرورت آن در مسير اقداماتي احساس مي‌شود كه چهره جامعه مدرن را دگرگون مي‌كند . ضرورت آن در كثرت گرايي جامعه و بلوغي است كه انسان در اين روزگار به آن دست يافته است ، انساني كه صرف نظر از اينكه ديندار است يا بي‌دين ، آموزش سكولار به او توان آن را بخشيده تا با عزت و متانت بينديشد ، سخن بگويد و گفت و گو كند . اين چرخش به سوي گفت و گو طبيعتاً نخستين شركت كنندگان بديهي در گفت و گو با كاتوليك‌ها را مخاطب قرار داده بود ، اما اين چرخش از درون نگري به بيرون نگري خود از پويايي دروني نيز برخوردار بوده است : چرا بايد تنها به گفت و گو با پروتستان‌ها و ارتدوكس‌ها بسنده كرد ؟ چرا نبايد به گفت و گو با يهوديان‌. مسلمانان، هندوها ، بودايي‌ها و حتي بي‌دينان نيز پرداخت ؟و به اين ترتيب اكنون انفجار گفت و گوي بنياديني و بيناايدئولوژيك در ابعاد تصاعدي صورت مي‌گيرد . تنها كافي است نظري به سيل كتاب‌هايي كه در اين رشته منتشر مي‌شود ، بيفكنيم .»
 
افزون بر اين ، اين بعد از چرخش كپرنيكي دست كم به اندازه چرخش‌هاي ديگر در دگر ديسي خلاق كاتوليك‌ها و مسيحيان ديگر در جهت خودشناسي ، همه جانبه بوده است و بنابراين در همه جنبه‌هاي زندگي مسيحي عميقاً تاثير گذار خواهد بود . براي نمونه ، از آنجا كه ما مسيحيان در عصر گفت و گو دريافته‌ايم همسايگان يهودي يا مسلمان ما نيز مي‌توانند بي آنكه به مسيحيت بگروند « رستگار » باشند ، ارتباط ما با آنان رفته رفته از گونه « تبليغ به مسيحيت » به گفت و گو و همكاري بدل مي‌شود .
 
 
5ـ دوره محوري دوم
 
كارل ياسپرس ، فيلسوف آلماني بيش از 45 سال پيش در كتاب خود « خاستگاه و هدف تاريخ » به اهميت اين پديده اشاره كرده و دوره 200 تا 800 سال پيش از ميلاد را « دوره محوري » خوانده است ، چرا كه اين دوره « به هر آنچه انسان از آن پس مي‌توانست باشد هستي بخشيد .» در اين دوره است كه « با ژرفترين خط فاصل در تاريخ بشري رو به رو مي‌شويم . انسان ، آن گونه كه امروزه مي‌شناسيم پا به هستي نهاد . كوتاه سخن آنكه مي‌توان اين دوره راه « دوره محوري» ناميد .» هر چند رهبراني كه در اين دگرگوني تاثير گذار بودند فيلسوفان و آموزگاران ديني بودند ، دگرگوني چنان بنيادي بود كه در همه جنبه‌هاي فرهنگي اثر گذاشت ، چه خودآگاهي را دگر ديس كرد . در گستره آفاق اين شكل آگاهي بود كه تمدن‌هاي بزرگ آسيا ، خاورميانه و اروپا رشد و تحول يافتند . گر چه بسياري از تحولات در سده‌هاي بعد در گستره اين آفاق روي داد ، تغيير در خود گستره آفاق پيش نيامد . آنچه از طريق مهاجرت و سياحت به سرزمين‌هاي ديگر سرايت كرد اين شكل از آگاهي بود كه به صورت وجه غالب ـ اما نه منحصر به فرد ـ آگاهي در جهان در آمد . تا به امروز ، ما همه ، صرف نظر از اينكه در چين ، هند ، اروپا يا آمريكا به دنيا آمده‌ايم از همان ساختار آگاهي برخورداريم كه در اين « دوره محوري » شكل گرفت .
 
پيش از « دوره محوري » ، وجه غالب آگاهي كيهاني ، جمعي ، قبيله‌اي ، اسطوره‌اي و آييني بود . اين شكل آگاهي ويژه انسان‌هاي اوليه است . درست است كه در فاصله ميان اين فرهنگ‌هاي سنتي و « دوره محوري » امپراطوري‌هاي بزرگي در مصر ، چين و بين‌النهرين ظاهر شدند ، اما هيچ يك از آنها هنوز آگاهي كامل « دوره محوري » را بار نياورده بود .
 
« دوره محوري » آغاز شكل عميقاً نويني از آگاهي بود . در حالي كه آگاهي اوليه ويژگي قبيله‌اي داشت ، آگاهي « محوري » فردي بود . « خود را بشناس » به صورت شعار يوناني درآمد ؛ اوپانيشادها ، آتمن يا مركز متعالي نفس را شناسايي كرد ، بودا راه روشنگري فردي را نشان داد ، پيامبران يهود تكاليف اخلاقي فرد را برانگيختند . حس هويت فردي ، متمايز از قبيله و طبيعت ، برجسته‌ترين ويژگي آگاهي « محوري » است . از اين ويژگي آگاهي ، ويژگي‌هاي ديگر نشأت گرفتند : آگاهي‌اي كه خود تأمل (self – reflective) و تحليلي است و مي‌توان آن را در بررسي طبيعت به شكل نظريه‌هاي علمي ، در بررسي جامعه به شكل نقد اجتماعي ، در دانش به صورت فلسفه و در دين به صورت نقشه سلوك معنوي فرد به كار گرفت . اين آگاهي خود تأمل ، تحليلي و انتقادي در تقابل آشكار با آگاهي ابتدايي اسطوره‌اي و آييني قرار داشت . هنگامي كه كلام (logos) خود تامل در « دوره محوري » پديدار شد با اسطوره (mythos) سنتي از در مقابله درآمد . البته اشكال اسطوره‌اي و آييني آگاهي در « دوره پسا ـ محوري» ، حتي تا امروز ، همچنان باقي مانده‌اند ، اما غالباً در لايه‌هاي زيرين فرو رفته و بيشتر در روياها ، ادبيات و هنر ظاهر مي‌شوند .
 
در پيگيري مباحث اورت كازنز ، اگر توجه خود را از هزاره اول پيش از ميلاد به آغاز سده بيست و يكم معطوف كنيم ، مي‌توانيم به دگر ديسي ديگري در آگاهي پي ببريم كه آنچنان ژرف و دورياب است كه كازنز آن را « دوره محوري دوم » مي‌خواند . اين دوره نيز مانند دوره نخست به طور همزمان در سرتاسر زمين رخ مي‌دهد و باز مانند دوره نخست گستره افق‌هاي آگاهي را براي سده‌هاي آينده شكل خواهد داد و شگفت نيست كه براي اديان جهان ـ كه در « دوره محوري نخست » بنياد شده‌اند ـ اهميت فراوان داشته باشد . با اين حال ، شكل نوين آگاهي با آگاهي « دوره محوري نخست » يكسان نيست : در آن دوره آگاهي فردي بود ، اكنون آگاهي جهاني است .
 
اديان جهاني دستاورد « دوره‌هاي محوري نخست » و نبروهاي واگرايي‌اند . هر چند كه آگاهي در هزاره اول پيش ازميلاد دستخوش دگر ديسي فراگير شده بود ، اما اين دگرديسي در مناطق جغرافيايي متنوع و در درون فرهنگ‌هاي تمايز يافته روي داد و در هر مورد بر پايه آن تمايزها و مرزبندي‌هاي فرهنگي شكل گرفت و رشد و گسترش يافت و ثمره آن غناي چشمگير خود معنوي ، نيروهاي روحاني و ساختارهاي ديني ـ فرهنگي در خدمت بيان ، حفظ و انتقال ميراث ديني بود . اكنون كه نيروهاي واگرايي به نيروهاي همگرايي تغيير يافته‌اند ، لازم است كه اديان نيز در عرصه‌هاي وحدت مركز به مركز با يكديگر ديدار كنند تا آنچه كه در هر يك اصيل و منحصر به فرد است دريابند و به انگيزه آن نيروهاي خلاق خود را در جهت شكل پيچيده‌تري از آگاهي ديني روانه سازند . اين رويارويي خلاق گفت و گوي ديالوژيك « خوانده مي‌شود تا آن را گفت و گوي ديالكتيكي » ـ كه در آن يك سويه همواره در صدد رد و نفي خواسته‌هاي سويه ديگر است ـ متمايز كند .
 
  
6ـ عصر گفت و گوي جهاني
 
اورت كازنز اساساً آنچه كه هانس كونگ پيدايي تغيير پارادايم نوين در عصر كنوني قلمداد كرده است تأييد مي‌كند ، اما آن را صرفاً تغيير ديگري در زنجيره تغيير پارادايم‌هاي اصلي در تاريخ انساني نمي‌بيند ، بلكه دگرديسي جديد را تغيير در ابعاد « دوره محوري نخست » بر مي‌شمارد كه آگاهي انساني را به همان اندازه شكل تازه‌اي خواهد بخشيد . من نيز تأكيد مي‌كنم اين تغيير آنچنان ژرف و بنيادي است كه با ابعاد دگر ديسي آگاهي انساني در « دوره محوري نخست » برابري مي‌كند و بنابراين بايد آن را « دوره محوري دوم» ناميد . همچنين ، فراتر از اين دو تغيير بنيادي ـ كه البته شامل آن دو نيز هست ـ نوع بشر در سده بيست و يكم « عصر تك گويي » را كه « از آغاز تا كنون » و نزديك به يك هزاره در آن زيسته پشت سر مي‌نهد و به سپيده دم « عصر گفت و گو » پا مي‌گذارد .
 
چرخش به سوي گفت و گو ، به باورمن ، بنياد‌ترين ، ژرف‌ترين و دگرديسنده‌ترين عناصر كليدي پارادايم نوظهور است . با اين همه ، تغيير از تك گويي به گفت و گو ، آگاهي انساني را آنچنان دگر گوني مي‌كند و در تاريخ انساني از آغاز تا امروز تا آن اندازه تازه و بديع است كه بايد از آن به « انقلابي » ياد كرد ، بدين معني كه همه چيز را از پايه زيرورو مي‌كند .
 
آنچه در كانون اين شيوه نوين تفكر گفت و گو محور جاي گرفته اين بينش است كه ما نه با آمادگي يا پذيرش صرفاً منفعلانه ، بلكه با شركت فعال در گفت و گوست كه با واقعيت فراذهني آشنا مي‌شويم نه تنها واقعيت را « مي‌شنويم » يا در مي‌يابيم ، بلكه ـ مهمتر از همه ـ با آن « سخن مي‌گوييم » . پرسش‌هاي خود را با آن در ميان مي‌گذاريم و آن را برمي‌انگيزيم تا با ما سخن بگويد و به پرسش‌هاي ما پاسخ دهد و در اين فرآيند پربار اندك اندك مي‌آموزيم كه به شيوه‌اي كاملاً نو بينديشيم .
 
به اين ترتيب ، گفت و گوي ـ يعني سخن گفتن با دگر انديشان به قصد آموختن از آنان ـ شيوه نوين انديشيدن در تاريخ بشري است . ما همه نيازمند پرداختن به گفت و گو با هر گروه انساني در جهانيم كه ديدگاه‌هاي ديگرگونه فرهنگي ، فلسفي ، اجتماعي و ديني دارند تا مگر در جهت درك كاملتري از حقيقت معناي چيزها بكوشيم ؛ و اگر از چنين گفت و گويي سرباز زنيم ، نه تنها در چشم انداز « موضع » خود گرفتار خواهيم ماند بلكه از كمبودهاي خود نيز بي‌خبر خواهيم بود . تلاش ما در جست و جوي حقيقت معناي چيزها ، ما را در مقام انساني به چرخش به سوي گفت و گو وادار مي‌كند . امروزه ، نفي آگاهانه گفت و گو كاري از بيخ و بن غير مسؤولانه ، يا به اصطلاح ديني ( يهودي ـ مسيحي ـ اسلامي ) گناهي عظيم است .
 
  
نتيجه گيري
 
در پايان سده بيستم ، نوع انسان دستخوش تغيير كلان پارادايم است ( هانس كونگ ) فراتر از آن ، در اين عصر انسان پا به مرحله تغيير دگرديسانه در آگاهي خود در ابعاد « دوره محوري » ( 200 ـ 800 سال پيش از ميلاد ) مي‌گذارد ، بنابراين بايد از پيدايي « دوره محوري دوم » سخن گفت . با اين همه ، امروزه در آستانه هزاره سوم ، نوع انسان از سايه روشن « عصر تك گويي » كه از آغاز در آن قرار داشت ، اندك اندك به سپيده دم « عصر گفت و گو » ( لئونارد سويدلر ) گام مي‌نهد در « عصر گفت و گوي » نوين هر دو « تعيير كلان پارادايم » ( كونگ ) و « دوره محوري دوم » ( كازنز ) ارتقا يافته‌اند ( aulgehohen به اصطلاح هگل ) ، به اين معني كه پرداخته و دگرديس شده‌اند . افزون بر اين ، همچنان كه اورت كازنز به تفصيل بيان كرده است ، آگاهي انسان به طرز فزاينده‌‌اي در حال جهاني شدن است . از اين رو ، شركت كنندگان در گفت و گو نيز ضرورتاً بايد به طور فزاينده‌اي جهاني شوند . در « عصر گفت و گو» ي نوين ، گفت و گو در سطح جهاني نه تنها يك امكان بلكه يك ضرورت است . همچنان كه من در عنوان كتاب اخير خود ياد كرده‌ام ، نوع انسان در نهايت با دو گزينه رو به روست : گفت و گو يا مرگ